شبی در رختخواب خویش خفتم
چه خوابی دیدم و این شعر گفتم؟
بدیدم که گلی در دست دارم
و آن را دست دختر می سپارم
بگفتم ای عزیزکه اسم تو چیست؟
که بهتر از تو دیگر دختری نیست
بگفت پاسخ به تو ربطی ندارد
که خود شیرینی هم اندازه دارد
شدم سرخ و دگر حرفی نگفتم
به آن دختر مگر آخر چه گفتم
گلی را که بدادم من به دستش
به آن لطمه زد و پژمرده کردش
شدم شاکی از این کارش شدیدا
ولی چیزی نگفتم من اکیدا
جدا گشتم ازاو رفتم به جایی
که نانی بخورم با یک چایی
پس از آنکه غذایم را خوردم
به سوی جیب خود من دست بردم
به اینجا و به انجا و به هر جا
بگشتم تا کنم کیفم پیدا
ولی هر جا که گشتم من نیافتم
مدارک زیادی هم داشتم
از آنجا که به دست ساعتی داشتم
به جای پول مرد گرو گذاشتم
رسیدم خانه و در را بستم
بگفتم مادرم امروز خسته ام
به من گفت مادرم فرزند خوبم
که پشت گوشی است عروس خوبم
گرفتم گوشی و دختر چنین گفت
برای من از آن کیفم میگفت
برفتم من به سوی دخترک شاد
نشانی محلی که به من داد
رسیدم دیدم و آنجا کسی نیست
به خود گفتم خدایا این دگر کیست؟
صدایم کرد مرا از دور فردی
برای یافتن کیفت چه کردی؟
رسیدم نزد او دیدم همان است
همان دختر که ابرویش کمان است
بداد کیف مرا با شاخه ای گل
شدم از کار او من لحظه ای هل
در این لحظه سریع از خواب پریدم
همه خواب بود و رویا هر چه دیدم
تو رو خدا یه نطر بدید